تبليغاتX
فردای دیروز
وقتی کسی برای تو میمیره اونقدر مردباش که حداقل یک گل بر سرمزارش ببری

اولين روز که چشمامو وا کردم ديدم يکي کنارم نشسته

داشت به چشمام نگاه ميکرد بهش گفتم تو کي هستي؟

گفت: من پيشت ميمونم ولي بهت نميگم کي هستم

گفتم : تا هميشه پيشم ميموني

گفت : آره

گفتم : باهام بازي ميکني؟

گفت : نه

گفتم : واسه چي؟

گفت : من فقط پيشت ميمونم ولي کاري واست نميکنم

من هم گريه کردم اومد اشکامو پاک کرد

گفت : هنوز گريه نکن

گفتم : واسه چي؟

گفت : هنوز وقتش نرسيده

من هم بيشتر گريه کردم

یکی اومد منو بغل کرد

اون گفت : ميدوي اين کيه ؟

گفتم : نه

گفت : اين مادرته

گفتم : مادر چيه؟

گفت : مادر دلسوز ترين فرد دنياست خيلي هم دوست داشتنيه

گفتم : باهام بازي ميکنه؟

گفت : آره

گفتم : من مادر رو بيشتر دوست دارم تا تو

گفت : ولي...

گفتم : ولي چي؟

گفت : اون تو رو تنها ميزاره

گفتم : نه اون منو دوس داره تنهام نميزاره

گفت : تنهات ميزاره

منم دوباره گريه کردم ديدم يکي اومد دست رو سرم کشيد

اون گفت : اين رو ميشناسي؟

گفتم : نه

گفت : اين پدرته

گفتم : پدر

گفت : آره

گفتم : اين کيه ؟

گفت : اين مهربان ترين فرد دنياست خيلي هم دوستت داره

گفتم : باهام بازي ميکنه؟

گفت : اره ولي آخر تنهات ميزاره

گفتم : تو دروغ ميگي اون منو دوست داره

ديدم يکي اومد بالاي سرم دستامو گرفت و يه بوس به دستام داد

گفت : ميدوني اين کيه؟

گفتم : نه

گفت : اين خواهرته

گفتم : خواهر

گفت : آره خواهر هم راز هم درد هم بازي

گفتم : اين پيشم ميمونه

گفت : نه اين هم تنهات ميزاره

گفتم : آخه چرا ؟اون که منو دوست داره

گفت : همه دوستت دارن اما فقط من پيشت ميمونم و تنهات نمي زارم

گفتم : نه

وبعد ديدم يکي اومد بغلم کرد و باهام بازي کرد

گفت : ميدوني اين کيه ؟

گفتم : اين همونيه که منو تنها نمي زاره

گفت :نه اون هم و رو تنها ميزاره

گفتم : نه نه نه

گفت : اون برادرته دوست داره هر چي ميخواي واست مياره ولي بهش دل نبند

گفتم : چرا؟

گفت : تنهات ميزار

بعد روزها گذشت سال ها گذشت تا من بزرگ شدم و با آدم هاي ديگري آشنا شدم

ولي اون همش مي گفت اونها تو رو تنها ميزارن

تا روزي که....

داشتم قدم ميزدم ديدم يکي داره نگام ميکنه اول بهش توجه نکردم و رفتم

روز بعد وقتي از اونجا گذشتم ديدم دوباره اونجا ايستاده و به من خيره شده من هم اهميتي بهش ندادم و سريع از اونجا گذشتم

روزها گذشت و اون همين جور به من خيره ميشد

وقتي اون رو ميديدم داشت بهم لبخند ميزد هميشه يک شاخه گل سرخ توي دستاش بود يک روز که داشتم از اونجا گذر ميکردم ديدم يکي اومد جلوم ايستاد و شاخه گلي به طرف من گرفت وقتی نگاش کردم ديدم خودشه هموني که هميشه منتظرم بود به چشماش نگاه کردم خودشو اورد جلو تر بهم گفت دوستت دارم ....

ديدم يکي بهم گفت : این هم تنهات ميزاره

آره خودش بود اوني که هميشه باهام بود و می گفت تنهام نميزاره

گفتم : اون که دوستم داره

گفت : اين دليل موندن نيست

من هم اون گل رو از اون گرفتم

هر روز منتظرم به درختي تکيه ميکرد و با يک گل سرخ

کم کم معني عشق رو فهميدم آره اون عاشق من شده بود

اما من از جدايي ميترسيدم خيلي....

روزي رسيد که ديدم کنار درخت کسي نيست ديدم يک نامه با يک گل سرخ کنار درخت بود

وقتي نامه را باز کردم نوشته بود تو تنهاتريني

به خيابون نگاهي کردم ديدم خودش بود اما دستاش توي دستاي يکي ديگه....

توي همون لحظه ديدم يک دست روي شونه هام گذاشت

گفت : ديدي گفتم باتو نميمونه

من هم بغض گلوم رو گرفته بود به آرامي گريه کردم

گفتم : تو که تنهام نگذاشتي

گفت : آره من تنها کسي هستم که کسي رو تنها نميزارم

گفتم : تو کي هستي؟

گفت : غم

گفتم : غم

گفت : آره اوني که با همه ميمونه هيچ کسی رو توي تنهايي تنها نميزاره

اشکامو پاک کردم و رفتم جايي که ديگه کسي منو پيدا نکنه

اما تنها کسي که منو تنها نگذاشت غم بود .....

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 19:22  توسط نا امید | 

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند

اما این کار خیلی سختی بود تنها پسرش که
می توانست به او کمک کند در زندان بود
.
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد
:
(( پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم
.
من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت.

 من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد.
من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی
.
دوستدار تو پدر
))


پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد
:
" پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام
. "

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند

و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند .

 
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟

پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که

از اینجا می توانستم برایت انجام بدم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 23:10  توسط نا امید | 

وقتی که خاکم میکنن بهش بگین پیشم نیاد

بگیدکه رفت مسافرت بگید شماره ای نداد

یه جور بگین که اخرش از حرفاتون حول نکنه

 طاقت ندارم ببینم به قبر من نگاه کنه

دونه به دونه عکسامو بردارید آتیش بزنید

هرچی که خاطره دارم بریدو از بیخ بکنید

نذلرید ازاسم من هم یه کلمه جا بمونه

نمیخوام هیچ وقت تنمو توی گورم بلرزونه

برو آتیش به قلب من نزن ... بذار نگاهت از یادم بره

بذار واسه همیشه قلب من چال بشه و من کلی خاطره

برو نمیخوام ببینی خونه ی من خالی شده

همدم من به جای تو ریگ های پوشالی شده

اون که میگفت میمرد برات دیدی راست راستی مرد

رفتو همه خاطرشم به خاطرت برداشت و برد

بهش بگید نشست به پات بهش بگید نیومدی

بگید هنوز دوست داره با اینکه قیدشو زدی

نشونیه قبرمنوبهش ندین خوب میدونم میاد جای همیشگی سر قرار تو رودخونه

( میخوام رو سنگ قبرم اینه باشه طلوعی که خیلی غم انگیز شد

قشنگترین خاطره عمرم غروبی که خیلی دل انگیز شد

رو سنگقبرم بنویس روزی اومد با امید و اخر حالا بدرقه راهش داغی که موندش رو دل مادر )

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 1:32  توسط نا امید | 

زني هنگام بيرون آمدن از خانه , سه پيرمرد با ريش هاي بلند سفيد را ديد

که جلوي در نشسته اند. زن گفت:هر چه فکر مي کنم شما را نمي شناسم؛

اما بايد گرسنه باشيد. لطفا" بيايد تو و چيزي بخوريد.
آنها پرسيدند: آيا همسرت در خانه است؟ زن گفت: نه 

 آنها گفتند: پس ما نمي توانيم بياييم
غروب، وقتي مرد به خانه آمد، زنش براي او تعريف کرد که چه اتفاقي افتاده است

 مرد گفت: برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد.

اما آنها گفتند: ما نمي توانيم باهمديگر وارد خانه بشويم

زن پرسيد: چرا؟ يکي از پيرمردها در حالي که به دوست ديگرش اشاره مي کرد،

 گفت: اسم اين ثروت است و سپس به پيرمرد ديگر رو کرد

و گفت: اين يکي موفقيت و اسم من هم عشق.
برو به همسرت بگو که فقط يکي از ما را براي حضور در خانه انتخاب کند.
زن رفت و آنچه اتفاق افتاده بود را تعريف کرد. شوهر خوشحال شد 

 گفت: چه خوب!! اين يه موقعيت عاليست . ثروت را دعوت مي کنيم

بگذار بيايد و خانه را لبريز کند!
زن که با انتخاب شوهرش مخالف بود، گفت: عزيزم! چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟
دختر خانواده که از آن سوي خانه به حرفهاي آنها گوش مي داد،

نزديک آمد و پيشنهاد داد: بهتر نيست عشق را دعوت کنيم تا خانه را از وجود خود پر کند؟ شوهر به همسرش گفت: بگذار به حرف دخترمان گوش کنيم

پس برو بيرون و عشق را دعوت کن.
زن بيرون رفت و به پيرمردها گفت: آن که نامش عشق است ،

بيايد و مهمان ما شود. در حالي که عشق قدم زنان به سوي خانه مي رفت،

دو پيرمرد ديگر هم دنبال او راه افتادند.

زن با تعجب به ثروت و موفقيت گفت: من فقط عشق را دعوت کردم،

 شما چرا مي آييد؟
اين بار پيرمردها با هم پاسخ دادند: اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت کرده بوديد،

 دو تاي ديگر بيرون مي ماندند،

اما شما عشق را دعوت کرديد، هر کجا او برود،

ما هم با او مي رويم.

هر کجا عشق باشد، ثروت و موفقيت هم هست

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 0:44  توسط نا امید | 

           چه سخته که آدم تواین دورزمونه

                                                   با این همه آشنا بازم تنها بمونه

           چه سخته گریه بگیره راه گلوشو

                                                  حتی نتونه واسه دل آواز بخونه

                                  دل اگه دل باشه دونبالش نمیره              

                                 حتی اگه ازغم بی عشقی بمیره

         دل نمیدونه عجب خطایی کرده

                                                  با وجودی که همیشه پر درده

        دل همش دم میزنه ازآشنایی

                                                 غافل از دردو غم روز جدایی

                         منو ازدلم جدا کرد دلمو سربه هوا کرد

                          اون که عشقش واسه من یه دنیا بود

                      اون باافسون نگاهش با دوچشمون سیاهش

                        منوانداخته تودامش دل هواسش کجا بود ؟

                        رفت وبا من بی وفا شد. با رقیبم آشنا شد

                           اون که هرشب واسه من گریه میکرد

                      حالا دل با من میجنگه میگه جام توسینه تنگه

                        اون به هردومون میخنده میگه کارخدا بود

                                دل اگه دل باشه دونبالش نمیره

                                حتی اگه ازغم بی عشقی بمیره

      

دختري مي رفت ، پسري او را ديد و دنبال او روان شد . دختر پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟

پسر گفت : برتو عاشق شده ام . دختر گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من

خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . پسر از آنجا برگشت و دختري بدصورت

ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد دختر رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ دختر گفت : تو راست

نگفتي
. اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي ؟ مرد شرمنده شد و رفت

                                            تنها راه راهت شدن :))

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 0:46  توسط نا امید | 

خدا جون ...

خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟
بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری
خدا جون میگن تو خوبی ، مثل مادرا می مونی
اگه راست میگن ببینم عشق من کجاست میدونی؟
خدا جون میشه یه کاری بکنی به خاطر من؟
من می خوام که زود بمیرم آخه سخته زنده موندن
من که تقصیری نداشتم پس چرا گذاشته رفته؟
خدا جون تو تنها هستی میدونی تنهایی سخته
زنده بودن یا مردن من واسه اون فرقی نداره
اون می خواد که من نباشم، باشه ،اشکالی نداره
خدا جون می خوام بمیرم تا بشم همیشه راحت
ولی عمر اون زیاد شه حتی واسه یه ساعت
خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟
بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری
به تو که موندگاری.....


+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 4:2  توسط نا امید | 
                                  شهر هرت میدونی کجاست ؟!؟

                                            ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ-------------ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

                                               ---------------------------------ــــــــــــــــــ---------------------------------

شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب
شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگه رو مي شناسن
شهر هرت جايي است که همه بد هستند مگر اينکه خلافش ثابت بشه
شهر هرت جايي است که دوست بعد از شنيدن حرفات بهت مي گه:‌ دوباره لاف زدي؟؟
شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند
شهر هرت جايي است که درختا علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند
شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند
شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5 دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند
شهر هرت جايي است که همه با هم مساويند و بعضي ها مساوي تر
شهر هرت جايي است که براي مريض شدن و پيش دکتر رفتن حتماْ بايد پارتي داشت
شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده چند چادر برپا کرد
شهر هرت جايي است که خنده عقل را زائل مي کند
شهر هرت جايي است که زن بايد گوشه خونه باشه و البته اون گوشه که آشپزخونه است و بهش مي گن مرواريد در صدف
شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسيشونو در بيارن
شهر هرت جايي است که 33 بچه کشته مي شن و ماموراي امنيت شهر مي گن: به ما چه. مادر پدرا مي خواستند مواظب بچه هاشون باشند
شهر هرت جاييه که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريالاي تلويزيونيشو توي کاخها مي سازن
شهر هرت جايي است که 2 سال بايد بري سربازي تا بليط پاره کردن ياد بگيري
شهر هرت جاييه که موسيقي حرام است حرام
شهر هرت جايي است که همه با هم خواهر برادرن اما اين برادرا خواهرا رو که نگاه مي کنن ياد تختخواب مي افتن

شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه
شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه
شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي
شهر هرت جايي است که همه شغلها پست و بي ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار
شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي
شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است
شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه
...
شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه

شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني 500 نفر رو دعوت مي کني و شام مي دي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسي تو کلي حرف بزنن
شهر هرت جايي است که هرگز نمي شه تو پشت بومش رفت مگر اينکه از يک طرفش بيفتي
..
شهر هرت جايي است که
.......
خدايا اين شهر چقدر به نظرم آشناست !!!



+ نوشته شده در  سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 23:29  توسط نا امید | 

مرد بر لبه پرتگاهي راه مي رفت. پايش لغزيد و داشت سقوط مي كرد
ناگهان با دستانش شاخه ي كوچك گياهي را گرفت اما خيلي زود فهميد كه آن شاخه
آنقدر كوچك است كه نمي تواند او را نگه دارد.
پس سرش را بالا گرفت و فرياد زد
:
كسي آن بالا نيست؟

يك نفر گفت: من هستم.
مرد گفت: تو كي هستي؟

او گفت: من خدا هستم.
مرد گفت: خدايا نجاتم بده من دارم سقوط مي كنم
.
خدا گفت: آيا به من اعتماد داري؟

مرد گفت: بله
خداوند گفت: پس آن شاخه را رها كن.
مرد كمي سكوت كرد و فرياد زد: كس ديگري آنجا نيست؟؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 20:0  توسط نا امید | 

                بر سنگ مزارم بنويسيد : آشفته دلي بود در اين گنبد خاموش                            او زاده ي غم بود و ز غمهاي جهان گشته فراموش

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

ياد دارم يك هواي سرد سرد

مي گذشت ازتوي كوچه دوره گرد

دوره گردم كهنه قالي مي خرم

دسته دوم جنس عالي مي خرم

گر نداري كوزه خالي مي خرم

كاسه وظرف و سفالي مي خرم

اشك در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت ناله زدو بغضش شكست

اول سال است و نان در سفره نيست

اي خدا شكرت ولي اين زندگيست؟؟

بوي نان تازه هوش از تن ربود!!!

اتفاقا مادرم هم روزه بود!!!

چهره اش ديدم كه لك برداشته

دست خوش رنگش ترك برداشته

سوختم ديدم كه بابا پير بود

بد تر از اين خواهرم دلگير بود

مشكل ما درد نان تنها نبود

حتم دارم كه خدا آنجا نبود!!!

ناگهان آواز خوب دوره گرد

پرده ي انديشه ام را پاره كرد

دوره گردم كهنه قالي مي خرم

دسته دوم جنس عالي مي خرم

گر نداري كوزه خالي مي خرم

كاسه وظرف و سفالي مي خرم

خواهرم بيرون دويد بي روسري

                                   كه اي آقا سفره خالي مي خري...؟

           با توام فاطمه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 15:43  توسط نا امید | 

تولدم مبارك

سالي ديگر

بهاري در پائيز سرد

چه زود مي گذرد

عمر انسان با غم

آرزوهایم کجاست؟

خدا مي داند

بزرگ شدم

برگي ديگر از عمرم بر زمين افتاد

سلام آرزوهاي دست نايافتني

سلام سن جديد

خداحافظ عمر رفته

شمع هاي عمره رفته ام را فوت مي كنم

باشد كه سالهاي پيشرو نيك تر از پيش باشد

                                   يك سبد گل سرخ اين بار تقديم خودم

    

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 17:50  توسط نا امید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
فردا و دیروز باهم دست به یکی کردند. ذیروز با خاطراتش مرا فریب داد.
فردا با وعده هایش مرا خواب کرد: وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
پیوندها
مرگ عشق
سلطان قلبم رامین
چه خوش میایداینجا بوی غم..
آنسوی بی سو
انتظار
حماسه حسینی (ع)
galaxy
دختری ازجنس بلور
خوب جایی اومدی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

align=center>

Friendster images

Friendster images

 

بزرگترين سايت جاوا اسکريپت ايران